بديع الزمان فروزانفر

229

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

ممكن است بگوييم كه حق تعالى وقتى چشم سالك را بمعرفت ذات و صفات خود بينا مىكند آن گاه علم او بعلم بارى تعالى پيوسته مىشود و وسعت مىيابد و جز اين عالم محسوس ، عوالم ديگر را در مىيابد و يا آن كه چون سالك بدرجه‌ى قرب النوافل رسد و خدا سمع و بصر وى شود عوالم بسيار را ادراك مىكند زيرا عوالم در نظر صوفيه محدود بيكى نيست چنان كه دانش امروز مويد آنست بر خلاف فلاسفه كه عالم را در نه فلك و جهان عنصر منحصر شمرده‌اند و ممكن است كه « خود » راجع به سالك باشد و در آن صورت معنى چنين مىشود كه چون خود را بوسيله‌ى حق بشناسى آن گاه در درون خويش جانها و عوالم بسيار توانى ديد ( جع : مثنوى ، ج ، ب 2035 ببعد ) . گر جهان پيشت بزرگ و بىبنى است * پيش قدرت ذره‌اى مىدان كه نيست بىبن : بىنهايت ، غير متناهى . بحر العلوم اين كلمه را « ثنى » بثاء مثلثه خوانده و مخفف ثانى و يا صفت مشبهه پنداشته است . اين جهان خود حبس جانهاى شماست * هين رويد آن سو كه صحراى شماست اين جهان محدود و آن خود بىحد است * نقش و صورت پيش آن معنى سد است جان مجرد است و در عالم خود به آلات و اسباب حاجت ندارد ولى چون بدين بدن تعلق يافت محتاج بحواس مىشود و از اين رو زندانى است و ممكن است بگوييم كه لذات مادى بحسب كيفيت و كميت محدود است و تا جان متعلق بجسم است خوشى او محدود است ولى لذات روحانى به همه جهت به حدى محدود نمىگردد پس محدوديت را به حبس و عدم محدوديت را به صحرا كه در و ديوار ندارد تشبيه نموده است و اين نكته هم مسلم است كه تا چيزى محدود نشود مصور و مشخص نمىگردد بنا بر اين عالم صورت محدود و عالم غيب بىحد است و هر گاه جان بنقش